سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

بوی جنگل های گیلان در صدای کودکی

1391/9/8 21:15
نویسنده : مامان
119 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خوشجلاااااااااااااااا

من اومدم بازز . نمیدونم چرا نصف شبی باز دلم هوای شمال کرد. و جالب اینه که انحصارا دلم هوای گیلان کرده. من تا حالا گیلان نرفتم اما امشب بدجوری دلم هوای گیلان کرده. هوای ماهی سفید کبابی و برنج شمالی. اونم برنجی که روی اتیش دم کشیده باشه.

یادش بخیر. اون روزا که کوشولو بودیم میرفتیم خونه مامان بابام. بهش میگفتیم ننایی. هههههههههه. اخییییی

یادش بخیر. یه زن کاملا زجر کشیده و مهربون. خدا رحمتش کنه. دلم براش تنگ شد. فرشتهنمیدونم چرا اما هیچوقت به خوابم نیومد. نمیدونم شاید چون تو عالم بچگی اذیتش کرده بودم. یادمه سال اولی بود که خاله بهم سر میزد و مه یه دختر به شدت خجالتی بودم. خجالتجلو همه بهم گفت سیب زمینی بخور واسه اون قضیت خوبه. من به شدت عصبانی شدم. بهش اخم کردم و رومو برگردوندم و باهاش حرف نزدم. منتظرخدا به دلش بندازه منو ببخشه. کاش الان بود و همه عشق و محبتمو نثارش میکردم. میدونید دوس جونیا ادم به یه سن خاصی که میرسه تازه میفهمه بعضیا چقد با ارزشن. ولی متاسفانه گاهی  وقتی اینو میفهمه که خیلی دیر شده باشه. و ننایی خوشجل من از اون زنهای با ایمان و خداپرست روزگار بود که از دار دنیا 2 تا بچه براش موند. فکر کنم هفت تا بچه داشت که همشون مردند. ناجوانمردانه ترین مرگ یکیشون عموم بود که با زن و دو تا بچه تو راه بندرعباس تصادف میکنه و همه با هم به رحمت خدا میرند. خدا روح همشون رو شاد نگه داره.

یادمه ننایی جونم از دو روز قبل از ماه رمضون به استقبال ماه مبارک میشتافت و تمام روزه هاشو توی سن 70 سالگی میگرفت. هر شب هم روزشو با نان  ماست و شیر باز میکرد. خدا رحمتش کنه. خدا به دلش بندازه منو ببخشه که اگه اذیتی هم میکردیم تو عالم بچگی بود. کاش خدا به دل پاک این زن مومن نگاه کنه و نور رحمتشو روی سر و زندگی ما بتابونه.

یادمه وقتایی ما میرفتیم خونه ننایی جون روز جشن بود و به افتخار ما برنج میپخت. چون خودش همیشه نان و شیر  یا نون و ماست میخورد. عاشق پلو ابگوشتایی بودم که هر بار که میرفتیم تو کماجدون مسی و روی اتیش هیزم میپخت و همچین بوی دودی میگرفتن که ناخوناتم باهاش میخوردی.36_1_51.gif

وقتایی هم که حالش خوب بود خمیر درست میکرد و با کمک عروسش (مامانم ) نون خونگی تو تنور گلی میپخت. به به . آی خدااااااااااا. سایه بزرگترا رو روی سر ما همیشه نگه دار.

امشبم با هوس حال و هوای گیلان یادی از کودکی کردم.

طبیعت جنگل های بارانی (14 عکس)

دوستون دارم خوشگلیااااااااااااااا .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)